تبليغاتX
بدون قاب
داستان

 

نور از شیار های کدر و کهنه ی شیشه ها نوار های رنگیٍ کم رنگی روی زمین گشیده بود . از روی تله ای از روزنامه ها و کاغذ پاره ها که کفپوش سیاه و زرد کف زمین بودند .از قاب های شکسته ی کوشه ی دیوار و از شیشه ی خورد شده ی عینکی کوچک و فلزی.

و از روی سطح لمس و تب دار کف پایش ...

دستی به چشمانش کشید .و انگشتانش را غرقه در خون دید .جیغ خفیفی کشید . ملافه را محکم دور خودش گرفت . لرز و سرمایی آنی اندامش را در نوردید .

خون خشک و چروکیده روی کف پایش را لمس کرد .

اتاق گرد خاک و بوی تند شرجی ای می داد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:6  توسط لی لی 

 

کف پاهایش را روی زمین می کشید .ملافه را محکم دور خودش گره کرده بود .انگار در تاریکی مطلق اتاق کسی سطح برهنه اندامش را دنبال می کرد .

صدایی مدام می گفت :

-- مام ...ی ...

کف دستانش را روی دیوار پهلویی می کشید . سر تا سر دیوار پر بود از چهار چوب های چوبی و فلزی که زیر انگشتانش می رقصیدند.

مسیر بی انتهایی را تا در طی کرد .دستگیره را به کررات می کشید .

در قفل بود .تنه نازک و نیم برهنه اش را محکم روی زمین انداخت. صدا دیگر قطع شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 13:4  توسط لی لی 

 

خون خشک شده روی لبانش را در بوسه ای طولانی بلعید .کف دستش را روی سطح موزاییکی پایین تخت کشید . لبه ی چوبی قابی کوچک را لمس کرد ولی هنوز آن آهن قراضه که دنیا را به تمامی می درنوردید نیافته بود.!

صدایی مدام به در می کوبید .

- مام...ی

ملافه ای چروکیده ی را دور خود پیچید .کف پایش کاملا لمس شده بود. 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:37  توسط لی لی 

 

پوست روی لبانش ترک خورده بود . شیشه های مشبک پهلوی تخت که سراسر دیوار راپوشانده بودند با صدای خاک ریزی کامیونی در بیخ گوششان به لرزه افتاده بودند. دستش را از لای سینه های غرق عرقش بیرون کشید .هنوز در کفٍ پایش احساس گرمایی لمس کننده با سوزش هایی ناگهانی حس می کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 13:43  توسط لی لی